تبليغاتX
وقتی که افتاده بودم و داشتم می مردم
سلام اول به خودم که خیلی دور شدم از اون دورانی که با دوست ورفیق همیشگیم کیان این بلاگ رو آپ میکردیم...آخ که چه دورانی بود...کاش میشد برگشت به اون زمان ولی خوب اینم مثل چیزای دیگه این دنیا میخوای ولی شدن تو کارش نیست...

خلاصه میخواستم بگم که باز میخوام برگردم سعی میکنم با کیان ولی اگه نشد تنها....

شاید کسی همراه نباشه ولی همیشه یه چیزایی هست که فقط واسه دل خود ادمه...حتی اگه هیچکسم نفهمدش...

پس دوباره شروع میکنیم کار نیمه تموم رو....به امید خوب بودن

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت   توسط کیان و عطا  | 
سلام اول به خودم که خیلی دور شدم از اون دورانی که با دوست ورفیق همیشگیم کیان این بلاگ رو آپ میکردیم...آخ که چه دورانی بود...کاش میشد برگشت به اون زمان ولی خوب اینم مثل چیزای دیگه این دنیا میخوای ولی شدن تو کارش نیست...

خلاصه میخواستم بگم که باز میخوام برگردم سعی میکنم با کیان ولی اگه نشد تنها....

شاید کسی همراه نباشه ولی همیشه یه چیزایی هست که فقط واسه دل خود ادمه...حتی اگه هیچکسم نفهمدش...

پس دوباره شروع میکنیم کار نیمه تموم رو....به امید خوب بودن

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت   توسط کیان و عطا  | 

سلام به همه بچه های عزیز
چند وقتی بود که به خاطر یه مسائلی که پیش اومد تو این وبلاگ چیزی ننوشته بودیم. خوب حالا بعد از یه مدت طولانی ، تصمیم گرفتم آخرین مطلب رو هم بنویسم و حسن ختام باشه برای این وبلاگ، البته به احتمال زیاد!
این مطلب آخری مربوط به تذکره ای از آقای کیان شهیدی ، دوست بسیار فرزانۀ ماست. که اگه دوستان نظر مساعدی نشون بدن ممکنه که ادامه پیدا کنه.
 امیدوارم که خوشتون بیاد...
 قربون همتون علی رضا عطائی «عطا»
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت   توسط کیان و عطا  | 
به سال هزار و سیصد واندی بودی که شیخ ما در قبیلۀ بی در و پیکر شهیدی از مادر زاده بشد.از همان ابتدا روزگار بفهمید که با موجودی بس غریب کار بیفتاده.
اطبا به هنگام تولد طفل همگی انگشت تعجب به دهان گذاشتندی چرا که شیخ از همان بدو تولد محاسن داشتندی و در همین حال بود که طبیبان فی الجمله گفتندی که: خدایا !  توبَه.....
 پدر با شنیدن این خبر بس شگرف ساعتها بر سر کوفتندی و ضجه ها سر بدادی و از سر ناچاری وی را کیان نام بنهادی.

سالیان متمادی بگذشتند و شیخ ما از جهت رنگِ رخسار به « زغن» (جوجه کلاغ ) ملقب گشتندی. به یاد همان داستان معروف جوجه اردک زشت.
 روزها از پس هم بشد و مریدانی به دور شیخ گرد آمدند، که بنده نیز یکی از ایشان بودم.
یاد دارم روزی به همراه چندی از یاران به دیدار شیخ مشرف گشتیم . در حال که شیخ را در وضعی نا مبارک به طوریکه ازار پای چرمین از پای درآمده و بر گردن مبارک گره کرده بیافتیم. علت را جویا بشدیم؛ شیخ پاسخ داد :
 ساعتی پیش بود که دامن از خاک بر چیدم و در سلوک مستغرق، که به ناگاه خود را به  پیش حور العینی با تمام جمال و زیبایی یافتم. محوِِ تماشای وی بودم البت به چشم خواهر و برادری؛ که از دور صدایی بیامد که : « إی
بی ناموس تو مگر خوعر و مادر نداری...»  کمی که نزدیک بشد او را عزرائیل بیافتم و ناخود آگاه نگاهی به دست حور بیانداختم وحلقه ای در انگشتانش بیافتم. همانگه بود که عاقبت کار خویش را بدانستم.
ملک الموت که همی خشم او را فرا گرفته بود ، خشتک از پایم در افکند و به سان کراواتی وزین بر گردنم گره بزد.....
  پس از درک ماجرا مریدان بس بخندیدی و فغان ها سر بدادی و چند تن از ایشان در دم جان بسپردند.
 از کرامات شیخ ما که بسی بی دامنه و کم عمق است، یکی سراییدن اشعار و غزلیات عرفانی و جانکاه بود.
شبی با شیخ در گوشۀ خانقاه بنشسته بودم. شیخ هم طبق عادت ماهانه به سیر و سلوک مشغول بودی که ناگاه دری از ملکوت بر وی باز بشد و شیخ لب به ترنم گشود واین غزل فراموش ناشدنی را از چاک نشیمنگاه به بیرون درز بداد بدین مضمون :
 
         بنده   توپی  بدارم  بسی  گردالی                به   الوان   سرخ  و  سپید  و   آسمانی
         توپم را بر زمین میکوبم و به آسمان میجهد       و تو ندانستی که تا کدامین نقطه می رود
        من این  توپ  را   از    ابتدا  نداشتم              تکالیف مکتب را به نحو احسنت به انجام رسانیدم
        اَبو یم به من   پیشکشی   داد                         یک دستگاه توپ گردالی  بداد
 
 من که در محضور ایشان گیر کرده بودم ، فریاد مرحبایی سر دادم و شیخ بار دیگر خود را نابغه ای کشف ناشدنی خواند و خموش شد و بنده به حال زار ایشان تا سپیدۀ صبح بگریستم و از خداوند  شفای عاجل ذکر رفته را ملتمسانه  خواستم.
 
 شیخ همواره ورزش را عامل تندرستی می دانستند و البت خود استعدادی انکار ناشدنی در تمامی عرصه های ورزش به خصوص شطرنج سوسیسی و شطرنج با مانع و بالاخص فوتبال داشتند.
 یاد دارم که در پی معرکه ای بزرگ که در مکتب به همت شیخ جیغ بن عظیمی بر پا شده بود ، شیخ به جامۀ نگهبانی از دروازه در آمد. همگی در میدان مصاف چشم به کیان بن شهیدی دوختندی . القصه که شیخ در انجام وظایف خود به نصیحت و ورد خوانی برای هماوردان حریف بسنده کردی و گل بود که از پس دِگری در دروازۀ شیخ کوفتندی.به گونه ای که سرانجام در پایان نیمۀ نخستین بازی که 10 دقیقه به طول انجامید، 60 گل دریافت کردی و رکورد یک گل در هر 10 ثانیه را به نام خود در کتاب گینس به ثبت رسانید.  در میان دو نیمه شیخ  از فرط خستگی مشغول نوشیدن آب بود که در همین اثنا شیخنا قدم شاه که منصب سرکردگی تیم بر دوش وی بود ، با دو پس گردنی و توأمان سه در کونی شیخ مارا لت زدی و از جمع یاران براندی. شیخ مهجور و خسته ، نعلین از پا بکند و بر گردن آویخت و راه بیابان در پیش گرفت.
 در احوال بیامدست که کیان بن شرتضی  که همانا شیخ نامیمان باشد ، در اواسط جوانی به دام عشق زیبارویی
بیفتاد و دل از کف بداد. روزها از پی هم می دویدند و درغم یار و صال جانان غرقه میشد که انقریب تمامی هیکل به سان حمار در گل فرو رفتی.
 روزی شیخ مجالی بیافت و درد عشق به تمام برای یار بگفت .
 پاسخ آمد که ای مجنون گر وصال ما خواهی باید این رنگ رخساره بشو یی چون بین تو و زغال فرقی نیافتمی. شیخ که به گفتار خودش عشق به تمامی سوراخ سونبه های جسمش رخنه کرده بود ، سخن را به بدیده نهاد و بدن به آب وایتکس بزد. سرخوش از اینکه دیگر  پایان غم و فراق است؛ از تشت حاوی وایتکس که به در آمد. شادان رو به آیینه کرد و دید آنچه نباید می دید. دریغ از سر سوزنی تغییر رنگ از سیاهی به روشنی .
 همانگه بود که چشم به آب تشت انداختی که از شدت تیرگی به قیر شهرداری مانندی و این بیت را سر بدادی:

                  از ازل این جامه بود بر تن ما                  ما کلاغیم و زغن همی سرور  ما

زینگونه بود که بار دیگر شیخ به در بستۀ دیگری در حیات خویش رسید ومخزول و نالان ز همه خلق تا مدتی برید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت   توسط کیان و عطا  | 

دريا موج مي زند، سايه ها برمي خيزند.تنها صداي سكوت آرامش شب را مي شكند.سرگردان وبي هدف روانه كوچه هاي نا كجا آباد ،سرانجام شايد به جايي

بتوان رسيد. نه پاياني نيست بر اين همه سياهي تمامي روز در پشت حصار شب باقي مانده. ستاره ها هم ديگر آسمان شب را سوراخ سوراخ نمي كنند.

هوا ساكن و سرد است. بوي تعفن از همه جا به گوش مي آيد.تنفس با نكشيدن نفس صورت مي گيرد. ديوارها مي خواهند از زير بار فشار شانه خالي كنندو

همه چيز را مدفون سازند. خاك زنده تر از همه است.از بس آدمها را به كام خويش كشيده. انگار مي خواهد تكاني به خود بدهد و تمام جزئيات را به درون بمكد.

 

دنيا براي جنگي بي پايان مسلح شده. ديوها از خواب افسانه اي بر خاسته اند.ديگر صداي ملكوت هم به گوش نمي رسد.عظمت معني خود را به فراموشي سپرده.

رفته رفته شب نيز سياه تر مي شود. زمين مي چرخيد ولي حالا از حركت ايستاده. خسته است.از بس شب را به روز بيهوده پيوند داده.

ولي اي كاش در روز مي ايستاد.در تاريكي ترس و جهل بيشتر نفوذ مي كند.

 

                                                                                                                                     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت   توسط کیان و عطا  | 

 قدمم مسافت را در کوچه ها لگدمال میکند٬جهنم درونم را٬اما چاره چیست؟نفرین شوی٬نفرین٬کدام هوفْمانِ دوزخ تبار تو را آفرید ای زن؟
خستگی وجودم را از تو مالامال می کنم.می خواهی اشک هایم را در بهشت زندگیم ببینی؟ بیا عزیزم این قلبم. حتی اگر قلبم را به تو بدهم نمی توانی دشنه ات را در آن فرو کنی٬اما من می توانم تو را خوار کنم به زانو در آورمت٬قلبت را بشکنم و به التماست بیندازم.به هر روی کمکم کن برخیزم.می خواهم در بهشت بیدار شوم٬نه در زمین سردِ سرد.ای پدر٬کمکم کن.یاری ام می کنی یا اجازه می دهی سقوط کنم؟کمکم کن برخیزم مگذار ازپای بیفتم.
  پدر من از تو دو دست دارم٬من از تو لب دارم٬پس چرا نمی توانم ببوسم٬ببوسم ببوسم ببوسم وهر با درد نکشم؟ترا قدرتمند می پنداشتم اما تو ضعیفی تو کوچکی.دیدی؟کفر گفتم٬حالاست چاقو هم بکشم لاشخورها٬من شکمتان را سفره خواهم کرد٬شکمتان را جر خواهم داد از اینجا تا آلاسکا.
نمی توانی صدای گریه ی عاشقان را در شبانگاهان بشنوی؟آنان همه ی عمرشان در تلاشند اما هنوز نمی توانند حقیقت را بیابند.
  فراموش نخواهم کرد دو شمع آویزان٬دو سنگ خندان را در پس نقاب تو.چرا اینجایم؟پس ول می گردم تا هر سپیده٬ول می گردانم با خودم کابوسم را٬بودنت٬عاشق بودنم را.تندیس سازم٬دیوانه٬از فریادهای دَرْدَم شعر می تراشم٬شاید ورق بازی کردم٬شاید حنجره ی خسته از ناله ی قلبم را با شراب التیام دادم.
از تو گذشتم.نمی خواهمت.چرا باید نگران باشم٬بترسم؟مگر نه مرگم حکم است به تقدیر ناگزیر؟
  خدایا٬خدای بزرگم٬اگر هستی٬اگر فرش ستاره ها را تو بافته ای٬اگر این رنجِ دَم افزا را خدایا تو به من داده ای٬زنجیر داوری ات بردار٬وقت شناسم٬آماده ی محاکمه.اما آگاه کل٬لبانم قفل٬خون چکانِ دهانم نمی گوید اسمش را.عذابم ده٬خوش داری مرا دُمِ اسبِ ستاره های دنباله دارت کن٬شلاقم بزن٬بغلتانم٬بر تیغ تیز اخترهایتپاره پاره ام کن.خوشتر داری راه شیری ات را برخیزان٬دار مجازاتش کن.جنایتکارم٬روح مهاجرم را٬روحِ ابرو گره کرده ی متفکرم را بر دار کن.چهار پاره ام می کنی؟دست های عادلت را خودم می شویم.اما خدا٬فقط این زن را٬این ملعون را از میان بردار.
  قدمم مسافت را در کوچه ها لگدمال می کند٬جهنم درونم را٬اما چاره چیست؟نفرین شوی٬نفرین٬چه کسی٬کدام هوفمان دوزخ تبار تو را آفرید ای زن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت   توسط کیان و عطا  | 

هو الطيف

 

  آن گه كه در تيه گمراهي هستي همگان دشنام دهند و سرزنش كنند و آن گه كه در عرش جام مي
به  لب زني همگان به سخره گيرند و دشنام دهند كه چرا ابنچنيني.

به راستي انسان چه دشوار بتواند باور كند كه آدمهايي را ميشناسد با وضع مادي خوب يا در تحصيل درجات عالي را طي ميكنند يا...

  به هر روي سعي در پايين كشاندن او و بد جلوه دادن اوضاع مساعد وي و زيبا نشان دادن وضع زندگي نكبت بار و توجيح كار خود است .اگر كتابي ندارد گويد آن كتاب به كار نمي آيد يا اگر به دانشگاه فلان شهر نميرود گويد آب وهواي آنجا نميسازد.چه پست ميتوانيم باشيم  حسادت چه ويراني ها كه به بار نمي آورد .چه انسانهايي را از عرش به فرش كوفت و باز همان راه را طي كرد.در زندگي هر انسان موانعي وجود دارند كه براي رسيدن به خوشبختي چاره اي جز پشت سر گذاشتن آن ندارد و آن موانع چيزي نيستند جز خود ما! كه به اصطلاح مو جوداتي شريف هستيم و در پي كسب زندگي پر طمطراق براي اطرافيانمان اما چه راحت در خلوت به مراد هايمان پشت پا زنيم و آني همه را فراموش کنيم كه شايد بتوان لذتي گاه و بي گاه از آن بريم .ولي آيا لذت بردن همان است كه ديگران را بكوبيم و خود را پادشه همه عالم بدانيم؟كبست كه ميتواند بدون آنكه ديگران را خراب كند خود را بالا كشد؟

  اي لاشخورها اگر توانيد همان را كنيد كه ديگران در پي انجام آن هستند وخوا هيد يافت چه سخت است به پايان رساندن آن بدون آنکه با زخمه زبانها و دشنام هاي اطرافيان سر خورده شوید.   

  به راستي دشمن ها چه زيادند و احمق هاي دور و اطرافت چه زيادتر....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت   توسط کیان و عطا  | 
این مطلب برای آدم های مثل حمید و ... که با اسم های مستعار میان!!
هی شما عوضی ها اگه جرات دارید اسمتونو بنویسید بعد نظر بدین تا دخلتونو بیارم کثافتها.
حتی اینقدر وجودشو ندازید تا اسمتونو بنویسید آشغالها.
در ضمن یه آفت جدید دیگه می خوام به یدونه از بروبچز بزنم طی چند روز آینده حتما وبلاگو چک کنید.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت   توسط کیان و عطا 

کاش لحظات بنده من بودند

ساعات رابه رقص وا میداشتم،  بدون اندوه از گذشته و بی هیچ ترسی از آینده،

از قید زمان آزاد میشدم،  تماما در حال

دیگر حسرت را معنی نمیکردم و انتظار و مرگ هر دو سخنانی بیهوده بودند،

بی شک شب وروز را همگون میساختم

و بهشت در چشمانم رنگ میباخت

              چون آن زمان خدا بودم.....

 .........................................................................................................

نوشته شده توسط عطا

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت   توسط کیان و عطا  | 
امروز فاجعه اي بس ناگوار رخ داد كه جامعه ي هنري را در شوك فرو برد.
دوست عزيزمان, عطا در سانحه اي دلخراش و جانسوز پاي خود را از دست داد تا ما در فراق پاي يار گراميمان
چندي بسوزيم.
خودش مي گويد:I HAVE A ACCIDENT

حال من از شما مي خواهم كه در مراسم تشييع آن مرحوم شركت نماييد تا روحش شاد گردد
و جامعه ي هنري تسلي يابد.
مراسم تشييع از امام زاده حسين تا امام زاده حسين ساعت 3 صبح تا ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت   توسط کیان و عطا  | 
اولین روزهای ذانشگاه که ما بچه ها رو می دیدیم همه رو یه نکته تاکید می کردن اونم اینه که
رشته هاشون فوق العاده است.
حالا بگذریم از این که از تقریبا ۵۰ نفری که رفتن دانشگاه ۴۵ نفرشون اون رشته ای که
می خواستن نبود.
در ضمن ۲ روز پیش روز جهانی توالت بود که بر همگی مبارک!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت   توسط کیان و عطا 

قبل کنکور
  سلام
- سلام
 میشه خودتو معرفی کنی؟
- به نام خدا هستم،حمیت ا کلاهی (okolahi) هستم.
ملقب به؟
- ماشین دودی.
 چند ساله؟
 - ۲۰
  دانشجو هستید پس؟
-نه،راستش من ۱۸ سالمه ولی چون به ۲۰ ساله ها می خورم،۲۰ سالمه.
یعنی پشت کنکوری؟
- بله
علاقمند به چه رشته ای؟
- رشته فقط و فقط معماری،نه چیز دیگه.
برق چی؟
- آخه احمق بیشعور تو حالیته که برق چیه؟
ببخشید
- زت زیاد
-----------------------------------------------------
                  ۵ دقیقه بعد شروع اولین کلاس دانشگاه
بازم سلام
- سلام
حمیت آقا چه رشته ای قبول شدی؟
- موات از نوع سلامیک
علاقه داری؟
- فوق العاده است،وقتی این رشته رو می خونی آخرش می تونی سر شاتل بسازی
ولی تو که گفتی رشته فقط و فقط معماری!!
- معماری؟! من قلط کردم، رشته فقط وفقط معماری!! ببخشید موات، معماریم شده رشته؟ آخه تو اصلا حالیته ....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت   توسط کیان و عطا  | 
 

 سال ۱۳۷۲
ممد حسن بن آل هاشم در نزد شوعر خاله:
ببین ممدم،یه هواپیما وقتی می خواد پرواز کنه باید فلپساشو باز کنه.
ممد آقا:
آره حسنم،هواپیما خیلی خوبه.
ممد آقا: من می خوام برم هواپیما بخونم.
نه عزیزم،هواپیما نه رشته مکانیک.
ممد آقا: ها........ااااااا
------------------------------------------------------
سلام
سلام
میشه معرفی کنی خودتو؟
ام ام ام ....
عزیزم چرا اینقدر خجالتی هستی؟
ممد آقا:خوردنی داری؟
نه،الان فقط ۳تا دستمال کاغذی بیشتر تو جیبم ندارم
ممد آقا:همونو بده
ا.......
(ممد آقا در حال نشخوار)
خوب نگفتی اسمت چیه ها
- ممد حسن
فامیلیت؟
- ...(در حال چت=chet)
چرا حرف نمی زنی؟
- چی؟
فامیلیتو نمی گی؟
- من وقتی چیزی میخورم دیگه مخم کار نمی کنه
اووو.............ه پس خیلی کال مغزی
- ..... (در حال نشخوار)
چند سالته؟
- ۱۸ ساله
تو هم پشت کنکوری هستی؟
-آره مگه چیه؟ زشته؟
نه بابا زشت چیه؟
حالا بگذریم،چه رشته ای دوست داری؟
- (ممد حسن در حال خر کیف بودن) میکانیک
ا،باریکلا چه گرایشی؟
- گرایش؟گرایش چیه؟
هیچی،هیچی،دستمالاتو بخور
- ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت   توسط کیان و عطا  | 
اگه نظرای مطالب قبلی رو بخونید می بینید یه چند نفری مثقالی دری وری نوشتن اینو می خوام بگم  
که احمقا اگه خودتون نمی تونید شعر بگید چرا شاعری زیر سوال می برید؟
ضمنا در این وبلاگ اگه قصدمون کپی برداری باشه حتما منبع ذکر میشه.
  مخلص همه

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت   توسط کیان و عطا 
روزی که به دنیا آمدم برای دیگران گریستم

  وروزی که از دنیا می روم دیگران برایم می گریند

           گریه از چه روی؟ عشق یا نفرت...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت   توسط کیان و عطا  | 
اول این که اونهایی که منو (کیان) میشناسن میدونن که یه وبلاگ دیگم دارم ولی با نوشتن یک
مطلب تند و انتقاد آمیز و البته زننده به گفته دیگران (خودم اینجور فکر نمی کنم) کلی دشمن برای خودم درست کردم!!
حالا این حرفها مهم نیست ولی یه نفری نظر داده بود که نظرات دیگران رو در مورد خودم بدونم
و از شما می خوام که نظراتتونو برام بنویسید و از اون مهم تر در مورد این قطعه ی ادبی که میشه گفت
اثر خودمه.
                                                                                                                       مرسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت   توسط کیان و عطا  | 
اعتراف می کنم
در انتهای دنیایم
به نهایت بی نهایت دست یافته ام
وسیع ام و گسترده
اما تاریک و تنها
در شکستگی خطوط یک کلمه
اما مانده ام

    خدا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت   توسط کیان و عطا  | 
 





Powered by WebGozar